تبليغاتX
شبگرد


شبگرد

تو با خدای خود اندازکار دل خوش دارگر رحم نکند مدعی خدابکند

تو اي يگانه دوست
مرا متبرک گردان
تا در راه تو گام بردارم.
مهر بورزم و بخندم.
به همه مهر بورزم
هر چند از من بيزار باشند.
و در هر شرايطي
هر چند ناگوار
پيوسته خندان باشم.
به من بياموز
در هر موقعيتي به تو تکيه کنم
و نواي باشکوهت را بشنوم.
چون هر آنکه نواي تو را بشنود
با خويشتن و دنيا به آرامش مي رسد.


خدایا!
چنان نزدیکی
که نمی توانم ببینمت .
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
اما من آنرا نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم
مرا بیاموز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهم
به تو رو کنم .

خدایا !
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

خدایا !
من بر روی زمین چیزی دارم که تو در عرش نداری و آن تویی...
خدایا تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم...
رو کن به درون که در درون نور خداست ... بیرون ز تو هر چه هست اندوه و بلاست

منبع:آشیانی ازحریر
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 3:5 توسط فاطمه| |

دیگه گنجشک های خونه واسه ی من نمی خونند

شاید اونا هم بریدند  ، دیگه پیشم نمی مونند

توی این دنیای بی رحم همه قلبها که شکستند

مثل قلب بی کس من ، که واسه ی تو خیلی خسته است

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:0 توسط فاطمه| |

پروردگارا! درهای لطف تو باز است زير باران رحمتت دست هايم را به آسمان بلند ميکنم تا ميوه های اجابت بچينم و می دانم دست هايم خالی بر نخواهند گشت به ياد تو قدم در روياهايم می گذارم و در خواب های آرام شبانه فقط به تو می انديشم و تنها تو را ميخوانم.

زيرا در اين روزگار غريب تنها تو را دارم ، خدايا درياب مرا.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:48 توسط فاطمه| |

چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

 چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟

 پيله ات را بگشا ،

تو به اندازه يک پروانه زيبايي

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:44 توسط فاطمه| |

«با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،

تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست»

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:21 توسط فاطمه| |

ني لبك آخر كجا افغان كني
يا كدامين خانه را ويران كني

بي حريف افتاده ام در گوشه اي
ني لبك كي ياد مشتاقان كني

ني لبك دردي به دل دارم بيا
سينه اي از غم كسل دارم بيا

آتش ار خواهي به جانم بر زني
هيمه هايي مشتعل دارم بيا

ني لبك هرگز چو باران تر شدي؟
رانده چون من از در دلبر شدي؟

ني لبك آتش به جانم گشته غم
هرگز آيا زنده خاكستر شدي؟

ني لبك همدرد اين هجران تويي
محرم اسرار عشاقان تويي

ني لبك با من نگو كاري كنم
يا ز ناي و ناله خود داري كنم

مي پسندي بار ديگر تا كه من
خون دل از ديده ام جاري كنم

من گدايي ها ز باران كرده ام
خواهش از مرغان پران كرده ام

تا گلي پر پر شد اندر گوشه اي
اشك خود را وقف گلدان كرده ام

هر شبي با اشك وبا آهي دگر
ني لبك بيدار بودم تا سحر

با نسيم هر شب دويدم تا به دشت
تا مگر بويي رساند يا خبر

از سياهي تا سپيدي گشته ام
آن طرف تا نا اميدي گشته ام

گوشه اي پنهان نگشت از چشم من
گر چه ديدي يا نديدي گشته ام

ليكن جايي اسمي از ياران نبود
پرسشي از بزم مي خواران نبود

جايي ار هم صحبت خاكي شدم
آشنا با نم نم باران نبود

ني لبك امشب كه هم پايم تويي
هم نفس با ناله ونايم تويي

داري آيا طاقت اين غصه را
شاهد يك لحظه غوفايم تويي

من نميخواهم كه سامانم دهي
يا بهاري در زمستانم دهي

سينه تنها خالي از غم كرده ام
ناله كن تا خرج چشمانم دهي

ني لبك در بند درمانم نباش
در خم چشمان گريانم مباش

قلب من خو كرده با زندان غم
در غم تاريك زندانم نباش

بي گمان درد دلم فهميده اي
كين چنين در زيرو بم لرزيده اي

از تو مي خواهم به سازي بر زني
آنچه را كز دشت چشمم ديده اي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:13 توسط فاطمه| |

بهار امسال بی تو از پاییز غم انگیز تره

بهار امسال بی تو از پاییز غم انگیز تره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:7 توسط فاطمه| |

خدای خوبم ،

امروز صبح را به تو می سپارم .

لطفاً نا امیدی دیروزم را دور کن تا :

آن چه را سبب درد و رنجم شده است ،

و آن چه را محدود و محصورم می کند ،

ببخشم.

به من کمک کن تا دوباره شروع کنم .

لطفاً به زندگیم برکت ببخش. و ذهنم را روشن کن .

روزی را که در پیش رو دارم ،

به تو می سپارم.

لطفاً به هر کس و هر موقعیتی که با ان روبه رو می شوم

برکت ببخش .

از من انسانی بساز که خودت می خواهی ،

تا کاری را انجام دهم که تو می خواهی .

لطفاً به درو قلبم نفوذ کن

و همه ی خشم ، ترس و درد درونم را دور کن .

روحم را جانی تازه ببخش

و ذهنم را آزاد کن .

خدایا ، برای امروز از تو متشکرم .

آمین .
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:42 توسط فاطمه| |

چشم من گريه نكن داغ دل و تازه نكن .....
ديگه فايده اي نداره اينجوري گريه نكن ....


تيك تيك ساعت قلبم اسمتو فرياد ميزنه ....
توي آسمون قلبم پرنده پر نميزنه ....


آرزوي من همينه كه فقط با تو بمونم ....
حالا من تو رو ندارم عشق تو بسته به جونم ....


اون نگاه عاشقونت هرگز از يادم نميره ....
توي ذهن خسته ي من خاطراتت نمي ميره ....


جاي تو تو آسمون هاست جاي تو توي بهشته ....
باورم نميشه هرگز هر چي كه بوده گذشته ....


وقتي بودي ندونستم كه براي من چي هستي ....
حالا ديره تو چشاتو واسه ي هميشه بستي ....


ياد چشماي تو مونده توي قلب عاشق من ....
ديگه فايده اي نداره انتظار و حق حقه من ....


چي مي شد پيشم مي موندي منو تنها نميذاشتي ....
يه روز از راهي كه رفتي باز دوباره بر مي گشتي ....


قدر مهربوني هاتو وقتي بودي ندونستم ....
حالا مي دونم كه ديره ديگه تو دوري ز دستم ....


با شمام اي عاشقا كه قدر عشقو نمي دونين ....
توي جاده هاي تقدير مثل من تنها مي مونين ....


ياس و ترديد و رها كن دل و صادقانه بسپار ....
لحظه هاي عاشقانه نمي شه دوباره تكرار ....

از دوست عزیزم برای گذاشتن این شعرو لطفی که دارند ممنونم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:34 توسط فاطمه| |

ای کاش که باز آیی من پای تو بوسم

            در سجده روم صورت زیبای توبوسم

هر جا که نشستی ودمی جای گرفتی

            انجا روم گریه کنان جای تو بوسم

چه چیز غریبی مرگ چه راحت عزیزامون ازمون میگیره به جای آنها سنگینی غم را روی شانه هامون میزاره

چه سالی امسال وچه عیدیه این عید  تو این ۲۸ سال زندگی سالی به این بدی نداشتم آخه قربونت برم خدا یه خورده هم به فکر این بنده هات باش مگه چقدر میشه تحمل کرد دیگه همه را کفن پیچ میبینم وهر دقیقه منتظره یه خبر بدم دیگه شبهام کابوس مرده وبهشت زهرا وغسالخونه شده  وقتی خانواده ام را میبینم  بهشون نگاه میکنم دلشوره شدیدی پیدا میکنم  لحظه جون دادن  ها جلوی چشمم می اد نمی دونم چرا باید یه جوری بشه که  من جون دادن عزیزی را ببینم خدا جون بسه دیگه طاقت ندارم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 3:39 توسط فاطمه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

-----------------------------------------------------------------------------------------

فال عشق

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس